بروبکس90 _barobaxe90

آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

بروبکس90 _barobaxe90

سبزیم که از نسل بهاران هستیم ما وارث خون سربداران هستیم www.barobaxe90.orq.ir
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
تبلیغات
تبلیغات

تبلیغات

تبلیغات

درباره ما

این وبلاگ یک وبلاگ گروهی است که دوستان عزیز افتخار دادن مه با هم همکاری کنیم..امیدواریم که وبلاگ خوبی داشته باشیم...که البته با وجود ما معلومه که وبلاگمون بهترین...

تصویر روز


 

امکانات دیگر

ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 14
بازدید دیروز : 9
بازدید هفته : 48
بازدید ماه : 48
بازدید کل : 151277
تعداد مطالب : 296
تعداد نظرات : 396
تعداد آنلاین : 1


online

 

تقویم

تبلیغات

پشتیبانی آنلاین



معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by ParsTools

لینک دوستان

سایت جامع عل.م آزمایشگاهی و پزشکی
سایت جامع علوم آزمایشگاهی آزاد قم
سایت حسن ریوندی
تهیه آنلاین pdf از صفحات وب
سایت با ما به روز باشید
سایت تیم چلسی
انعکاس جوانی
کل کل پسرا و دخترا
تبادل لینک خودکار
باشگاه دانشجویان سبزوار
مهندسی متالورژی و علم مواد
سبزوار.بیز
انجمن دفاعیه از هنرمندان ایران
علوم آزمایشگاهی بوشهر90
بزرگترین آپلودسنتر عکس و فایل
ترتیل و تفسیر قرآن آنلاین
دانلود آنتی ویروس ها (رایگان)
سوال جواب بدین شارژ ایرانسل بگیرید.
یه سایت مربوط به علوم آزمایشگاهی در لندن
سایت جامع علوم آزمایشگاهی
سایت دانشجویان علوم آزمایشگاهی دانشگاه پزشکی تهران
شعرهای طنز
خنده بازار
دانشگاه علوم پزشکی سبزوار
پیامک ها
کیت اگزوز
زنون قوی
چراغ لیزری دوچرخه

تبادل لینک هوشمند .

barobaxe90.orq.ir

وبلاگ ما رو لینک کنید.در صورت وجود لینک ما در وب شما ، شما نیز اتوماتیک در این وب لینک میشوید..





بانک عکس و گرافیک
ابزار وب مستر
قالب وبلاگ
پارس تولز
قالب بلاگفا
خوش آمدید
تبلیغات
موضوع: <-PostCategory-> | نویسنده: امین

 

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب.
 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







 
تبلیغات


::Theme By Pichack.Net::
بک لینک فا